تبليغاتX
گل ارکیده
پنجشنبه سی ام شهریور 1385
جالب ترين خطاي چشم.1.

مثلث غير ممكن!

 

آيا مي توانيد در عكس زير 4 گرگ ببينيد؟

 

براي 30 ثانيه به حباب سياه لامپ زير خيره شويد سپس ناگهان نگاهتان را به قسمت سفيد مانيتور يا يك صفحه سفيد ديگر بياندازيد.يك لامپ نوراني را جلو چشمان خود مي بينيد

 

آيا تصوير زير مي چرخد و موج ميزند؟

 

نوشته شده توسط ارکیده در 14:47 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
نيمکت ته کلاسو نميخواهم!
نيمکت ته کلاسو نميخواهم

بهترين جاي تراسو نميخوام

هافبک سابق پاسو نميخوام

توپي که توي هواسو نميخوام

چيزي از شما چه پنهون نميخوام

ميوه تازه ميدون نميخوام

از شما به جان ايشون نميخوام

اينايي که تو ميگيشون نميخوام

من اينو ميخوام اونو ميخوام شما رو نميخوام

ميدونستم نميدوني که چيا رو نمي خوام

عرق طبي نعنا نميخوام

امپول و کپسول رعنا نميخوام

دوست دارم تموم اينها رو ولي

تو ترانه هام که معنا نمي خوام

بي تو هيچيزي از عالم نميخوام

تو کدو تنبلي شلغم نميخوام

ميدونم خيلي برام ميوه بده

هي ميگي بخور نميگم نميخوام

نيمکت ته کلاسو نمي خوام

بهترين جاي تراسو نمي خوام

هافبک سابق پاسو نمي خوام

توپي که توي هواسو نمي خوام

تو که نيستي سرنوشتو نمي خوام

پودر نرم شير خشتو نمي خوام

اصلا اين چيزاي زشتو نمي خوام

سيگارو بگير بکش تو نمي خوام

من اينو مي خوام اونو ميخوام شما رو نمي خوام

ميدونستم نميدو.ني که چيارو نميخوام

 

 منبع: رادیو جوان.

نوشته شده توسط ارکیده در 11:48 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
18 نکته.
1- چون نميتوانم بايستم ، سر حرفم مي نشينم !

2- آدمهاي يکدنده سرعتشان کم است !

3- از فرودگاه سکوت به آسمان تخيلات پرواز مي کنم !

4- در زمستان ، قحطي سايه است !

5- دو رو بودن سکه ها را چرا بعضي از آدمها نمي دانند!؟

6- سرنوشت گره کوري به رشته عمرم زده که از ترس گسستن نمي گشايمش !

7- در فاصله بين گامهاي هزارپا سکوتي شنيده نمي شود !

8- نگاه خشمگين از ديدن لبخند عاجز است !

9- اين حقيقت تلخ است که تلويزي ون شيرين است !

10- مرگ به رسم ياد بود با زندگي عکس گرفت !

11- نويسنده اي آنقدر خودش را سانسور کرد که ناپديد شد !

12- از روزي که گوشت ماهي خورده ام ، موج روي دلم سنگين; ميکند !

13- گاهي وقتها براي خواندن يک مجله دو تا عينک مي زنم !

14- ماهي چشمم در اشکهايم شنا ميکند !

15 - چاي تلخم را با طنزهاي عبيد شيرین مي کنم !

16- خروس براي گفتن قوقولي...قو قو از صاحبخانه اجازه نمي گيرد !

17- ماه به کرم شبتاب حسودي مي کند !

18- جاي پايش از قدش بزرگتر است


 

نوشته شده توسط ارکیده در 10:27 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
ریسمان.
هفتاییهانخ به نخ خاطراتت را میریسم

تار یادت و پود فراموشی ام

هیچ کدام به هم نمی نشینند

نه تاری می آویزم نه پودی میکشم

انگار بر دار داربست می لغزم

من هیچ فریادی را رسوا نکردم

هیچ ناله ای را شانه نکردم

من از نگاه ترنج عاشق ریشه های تو شدم

من از میانه به حاشیه نشستم

من خیالم غبار آلود است

گلیم ماندن من را هیچ نامی نتکانده است

من پشت هیچ خاکی از یادت بر نیامدم

من آ رمیدم ... آرام آرام

 

منبع : هفت شنبه.

نوشته شده توسط ارکیده در 14:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 

نوشته شده توسط ارکیده در 14:24 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم شهریور 1385
یاد او.

هيچ باراني نمي بارد،مگر صفا دهد.


هيچ گلي جوانه نمي زند،مگر هديه شود.


هيچ خاطره اي زنده نمي ماند،مگر شيرين باشد.


هیچ لبخندي نيست،مگر شادي بياورد. هيچ بهاري نمي آيد،مگر سال ديگري در پيش باشد.


پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد،تا روحت را صفا دهد.


گل هاي عشق در دلت جوانه زنند،تا آن را به ديگران هديه کني.


خاطرا تت قشنگ باشد تا همواره به يادشان بياوري. لبخند بر لبانت نقش ببندد تا شادي را بيفشانی


و بهار بيايد تا بداني باز هم فرصت بودن هست.......


پس باش

 

نوشته شده توسط ارکیده در 12:24 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم شهریور 1385
سهراب سپهری...
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور

ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زیر باران بايد رفت رفتم ولي او نه

چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط

در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده

 


در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه ي شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه ي خلوت ها را بهم مي زد

و در پايان همه ي رؤياها در سايه ي بهتي فرو مي رفت.



من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟



در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

آيا اين هشياري خطاي تازه ي من بود؟



در تاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بودم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه ي وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه ي گمشده ي خطايي نبودم؟



در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود.
 
(سهراب سپهری)سهراب سپهری
نوشته شده توسط ارکیده در 18:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
دستچین.
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است

 


هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه اما من حداقل يادش دادم که اگه شکست، لبه تيزش، دست اوني که شکستتشو نبره...

 


زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است.

 


اين رو ياداد بگير که هميشه به ياد اوني باشي که هميشه به يادت بوده! هيچ وقت سعي نکن ياد اوني رو که به يادت بوده از يادت ببري، چون هميشه از همه چي، اون ياده که ميمونه، اينو يادت باشه پس از ياد نبرش.

 


سكوتم را به باران هديه كردم، تمام زندگي را گريه كردم، نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 


بزرگترين خيانت ها اين است که به دوست خود که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي

 


اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است

 


غروب شد ، خورشيد رفت .افتابگردون دنبال خورشيد مي گشت،ناگهان ستاره اي چشمك زد . افتابگردان سرش را پايين انداخت ((گلها هرگز خيانت نمي كنند))

 


داشتن علم بهتر از ثروت است ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است

 

خواهش كردن از خدا شجاعت است,كه اگر برآورده شود,رحمت است و اگر برآورده نشود,حكمت استxxxx ولي خواهش كردن از خلق خدا ذلت است<كه اگر برآورده شود منت است و اگر برآورده نشودخفت است

 

يک انسان مي تواند آزاد باشد،بدون اينکه بزرگ باشد،اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد،بي آنکه آزاد باشد.

 

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

 

 

 

نوشته شده توسط ارکیده در 21:29 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
گفتنی ها.(5)
 

فقط خدا مي داند که چه قدر قلب و وجود من به خاطر او در حال ذوب شدن است

چشمان او در حال سوزاندن من مي باشند

تنها خدا مي داند چه در قلب من وجود دارد

قلبم را به او بخشيدم

بدون اينکه بدانم چرا و چگونه

مگر عشق چه چيزي مي باشد

يک نگاه از چشمان او

يک نوازش از دستان او

و اينکه قلبي وجود داشته باشد که هميشه به او فکر کني
 يا علي


 

نوشته شده توسط ارکیده در 11:4 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
سيب
...
تو به من خنديدي
و نمي دانستي من به چه دلهره
از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي
و هنوز خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان غرق يك پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما سيب نداشت.

 

نوشته شده توسط ارکیده در 10:54 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم شهریور 1385
یک روز با هفت شنبه !!!

 هفتاییهاجای همه شما عزیزان خالی بود . من امروز مهمان افتخاری برنامه جذاب هفت شنبه بودم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ارکیده در 17:56 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم شهریور 1385
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
آdizzyیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

نوشته شده توسط ارکیده در 19:32 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم شهریور 1385
نظریات مختلف در مورد امتحان...

فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان بهم ميزند --- آلبرت انيشتين

امتحان مسخره ترين كار دنياست ---- جرج برنارد شاو

امتحان بدون تقلب مثل كريسمس بدون درخت است ---- كي اس اليت

امتحان بخشي از زندگي است ،نه زندگي امتحانست --- پائولو كويئلو

امتحان در صورت عدم حذف پزشكي ، اولين گام در جهت شروع چاپلوسي پيش استاد براي نمره ي ده گرفتن است ---- كامي نيك صالحي

چي گفتيد امتحان؟ اصلا معني اس را نمي دانم ---- جرج اورول

امتحان فقط يه بازيه ... يه بازيه مسخره ---- از ديالوگهاي فيلم نيش

هر كس را ميخواهي از خودت متنفر كني ،امتحانش كن ---- يك ضرب المثل برمه اي

توي مدرسه هر سوالي را كه در امتحانهايم درست جواب ميدادم ، بعدا مي فهميدم كه كاملا غلط بوده اين اتفاق بعدها در زندگيم هم ادامه يافت . هر وقت فكر كردم درست رفتار كرده ام ،ديدم يك جاي كار اشتباه بود ----- ارنست همينگوي

نوشته شده توسط ارکیده در 17:41 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم شهریور 1385
جعبه هاي غم و شادي.

در دست هاي من دو جعبه است كه خداوند به من بخشيده تا آن ها را نگاه دارم.خدا گفت: غم هايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي قرار بده. من به پند او گوش دادم و غم ها و شادي هايم را در جعبه ها ذخيره كردم. جعبه طلايي هر روز سنگين تر مي شد در حالي كه جعبه سياه در كمال تعجب همچون گذشته سبك بود . وقتي جعبه سياه را باز كردم ديدم سوراخي ته آن وجود دارد كه غم هايم از ان بيرون مي ريزند. من منفذ را به خدا نشان دادم و شگفت زده گفتم :"متعجبم كه غم هايم كجا مي توانند رفته باشند."
او لبخندي زد و گفت:"همه ي آنها اينجا پيش من است . جعبه طلايي براي حساب كردن بركات من به شماست و جعبه ي سياه براي خودتان است تا بگذاريد غم هايتان عبور كنند و بگذرند."

برا ي شما كه از ته دل دوستتون دارم

نوشته شده توسط ارکیده در 17:41 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم شهریور 1385
تساوي

معلم پاي تخته داد مي‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد
پنهان بود
ولي ; آخر کلاسي‌ها
لواشک بين هم تقسيم مي‌کردند آن يکي در گوشه‌اي
ديگر جوانان ورق ميزد
دلم مي‌سوخت
به حال او که بي‌خود هاي و هوي مي‌کرد
و با آن شور و اشتياق
تساوي را نشان مي‌داد
و با خطي خوانا بر روي تخته
کز ظلمت چو قلب ظالمان و چيره
زند انيان تاريک و غمگين بود
تساوي را نوشت و بانگ بر آورد :
که يک با يک برابر است.
از ميان جمع شاگردان
يک نفر بپا خواست
همیشه يک نفر بايد بپا خيزد
به آرامي سخن سر داد:
این تساوي اشتباهي فاحش محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت
معلم مات بر جاي ماند
و او پرسيد
اگر يک نفر انسان واحد يک بود
باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟
سکوت موحشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري باز هم يک با يکي ديگر برابر بود
و او پوزخندي زد و گفت
اگر يک نفر انسان واحد يک بود.
آن که زور داشت بالا بود؟
و آنکه قلبي پاک و دستي فاقد از زر
پست‌تر مي‌بود؟
اگر يک نفر انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي‌شد حال مي‌پرسم
يک اگر با يک برابر بود
نان و مال موفت‌خوران
از کجا آماده مي‌گردید؟
چه کسي ديوار چين را بنا مي‌کرد ؟
یک اگر با يک برابر بود
يا که پشتي زير بار فقر خم مي‌شد
 که زير ضربه شلاق له مي‌شد
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کسي آدميان را به قفس مي‌کرد؟
معلم ناله‌آسا :
بچه‌ها در جزوه‌هاي خود بنويسيد که
يک با يک برابر نيست
نوشته شده توسط ارکیده در 11:47 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم شهریور 1385
قطره‌ ای در دریا.
قطره ای در دریاقطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
نوشته شده توسط ارکیده در 18:43 | | لینک به این مطلب





Powered by WebGozar