تبليغاتX
گل ارکیده
جمعه هفدهم خرداد 1387
زمزمه بی دقت
من باید کار بهتری از فریب دادن یک دوست میکردم

و فرصتی را که به من داده شده بود

از دست نمیدادم

پس دیگر هیچگاه نخواهم رقصید

چون پاهای گناهکارم

دیگر آهنگی ندارند...

نوشته شده توسط ارکیده در 23:44 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
من بدهکارم!
من بدهكارم
جيب هايم خالي ست
كفش هايم كهنه ، چشمم كور
من عجب دنده نرمي دارم
من پول هايم را وقتي مي گيرم ،
كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من
سر گلدسته برج
جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش
هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم
اجا ره، رهن ، كرايه همه اش مال من است
چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست
صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند
پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،
خانه اي نقلي ساخت
زير قرض بايد رفت
با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد
مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد !
بهتر آن است كه قانع باشيم
و نگوييم كه پول و پله لازم داريم !
حرف ديگر،كافيست
خانه در يك قدمي است
و طلبكار آنجاست!
كفش را بايد كند
پول را بايد جست
نوشته شده توسط ارکیده در 18:7 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
رنج!

زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند.

این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .

این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن.

بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:

                مردم آمده اند و رنج کشیده اند و رفته اند

پادشاه بعدازشنیدن این جمله که سالها در انتظارش بود چشم از جهان فرو بست
نوشته شده توسط ارکیده در 14:10 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
لیلی باید عاشق باشد....
در ادامه پست قبل به نوشته دوست خوب مژگان:

خدا مشتی خاک برگرفت .می خواست لیلی را بسازد.
از خود در او دمید...و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است .
وهر که خدا در او بدمد ,عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است ,

نام دیگر انسان.

نوشته شده توسط ارکیده در 19:36 | | لینک به این مطلب





Powered by WebGozar